X
تبلیغات
به نام آرامش بخش دلها

 

ناگهان روزی به تقدیر الاه  ......  کار ساز صانع و ارض و سما
میگذشت عیسی کنار دجله ..... دید در صحرا فتاده  کله
کله  ی پوسیده از هم جدا ......  گوشت پوست و موی او گشته رها
عقد دندانها بهم بگسیخته .... مغز او با خاک و  گل آمیخته
مسکن زنبور و خان موریان ..... همچو برف اسفند گشته استخوان
هر دو چشمش گشته پر خاک سیاه .... هر  دو  گوشش کرده مار و مور راه
کرد عیسی سوی آن کله نگاه.....در تعجب مانده و گفتا یا الاه
آفریدی خلق را از صنع پاک ..... پس ذلیل افکنده ای بر روی خاک
یا الاها نیست به چون ذات تو ..... حق ز صنع قدرت و آیات تو
حق و صنع پاک تو ای بی نیاز..... برک شاه بر من تو این احوال و راز
جبرئیل آمد به فرمان خدا ...... گفت عیسی چه می خواهی بخواه
گفت میخواهم که این پوسیده سر..... راز خود با من بگه سر بسر
گفت یا عیسی بخواه از وی سخن....تا بگرید حال و  احوال کهن
رفت عیسی سوی آن کله فراز.....گفت کله به حق بی نیاز
حال و احوال خودت با من به گوی  .....زشت بودی در جهان یا خوبروی
جنتی بودی تو یا خود دوزخی......مدخلی بودی تو یا مرد سخی
پادشه بودی تو یا مرد گدا.....محتشم بودی  تو یا خود بی نوا


کله آمد پیش عیسی در سخن ..... گفت یا عیسی منم مرد کهن
پادشه  بودم به ملک مصر و  شام......رفته بودم مشرق و مغرب بنام
هفت کشور بود در فرمان من....مشتری می تافت در ایوان من
کس ندانستی سپاهم را شمار.....زان که افزون بود روز گیر و دار
صد هزارم بنده رومی بنام ....صد هزارم بنده زنگی غلام
صد هزارم بنده در در گوش بود.....صد هزارم ترک اطلس پوش بود
صد هزارم بود مرد پهلوان.....یک بیک بگزیده بودم در جهان
صد هزارم اشتران ماده بود..... روز  و شب در زیر بار ایستاده بود
صد هزارم اشتران پر بار بود ..... صد هزارم مرد جیره خوار بود
صد هزارم اشتران بودی سیاه .....جملگی در زیر پالان سال ماه
نهصدم سگ بود وقت صید باز......یک هزارم چرخ بوز و باز
چهار صد زن بود در فرمان من .... مشتری می تافت در ایوان من
ده هزارم بد کنیزان همچو ماه.....هر یکی بر زیور و تاج و کلاه
صد هزارم گاو وگوسفند کشته شد .... یک هزارم مطبخ نان پخته شد
مطبخم در کار می بودی مدام.....صد هزارم مطبخی بودی غلام
جمله درویشان و مسکینان شهر .....از طعام مطبخم بردند بهر
نام من بوده است سلطان  جمجمه....من شبان بودم همه عالم رمه
مال من از مال قارون بیش بود......صد چه قارون پیش من درویش بود
این چنین شاهی میکردم بر جهان....حال من اینست یا عیسی بدان


گفت عیسی مرگ را چون دیده .... لب به زهر مرگ چون آلوده
گفت روزی من به صید آهوان.....باز گشتم سوی قصر  خود روان
چتر شاهی بر سرم افراشته..... در برم کم خواه و اطلس یافته
چون رسیدم بر سریر و جای من .....لرزه بگرفتی ز سر تا پای من
جان من در آتش و تاب اوفتاد .... هفت اعضایم به غرغاب اوفتاد
هم حکیمان و  طبیبان جهان.....جملگی حاضر شدن پیر و جوان
یک به یک می آمدند نزدیک ما ..... چاره میکردن نمیدیدم شفا
شربت مرگ است می باید چشید ..... مرگ را درمان کی آمد پدید
هفت روز چون گذشتی درمیان .... صورتی پیدا بشد از آسمان
صورتی منکر ولی چار دست ...... چار پایش روی زدو پیشم نشست
چنگ ها بودی چه چنگال پلنگ ..... چنگ در جانم فکندی بیدرنگ
هیبت اول زبانم را گرفت ..... چنگ بر زد ریشه جانم گرفت
می کشید از ناخنانم تا میان......حال من اینست عیسی بدان
گر زبان بودی مرا در آن زمان....نعره ام می رفت سوی آسمان
با  هزاران حسرت و جور و جفا..... جان من بردند بصد رنج و عطا


عیسی مریم بگفت ای جمجمه..... باز گو احوال گورت را همه
تا چه دیدی اندران دار القرار......از عذاب گور و او روز شمار
گفت تابوتم نهادند آن زمان ..... تند بردند از مزارم همدمان
خلق عالم بر سرم زاری کنان.....تا به قبرستان رسیدن مردمان
اندران خاک لحد انداختند .... بر سر قبرم عمارت ساختند
صورتی بود گویا در کمین ..... هر یکی با یک عمود آتشین
قالبم را بر لحد برداشتند ...... آن گهی با  من حکایت داشتند
کیست رب تو به ما زودی بگو .... وانگهی پیغمبر خود را بگو
نه خدا دانستم و نه دین داشتم .... نه ره پیغمبری پنداشتم
چون رسولی را ندیدم من جواب ..... سخت بر من کرد آهنگ عذاب
زد عمودی بر سر فرقم چنان .... شد چه خشخاشی تمام استخوان
کور بودی تو ز صنع کردگار ..... می ندیدی در وجودت آشکار
آسمان را بی ستون افراشته ..... ماه و خورشید اندران انباشته
روی دنیا رو  بدیدی تو زیاد ..... گورتنگ از تو نمی آمد  بیاد
ای به گفت و زد عمودی بر سرم .... تا به قهر و دوزخ افکند پیکرم
هفت دوزخ پر ز دود آمدد پدید .... هفت عالم پر ز باد آمد پدید
در میان آتش افکندند مرا .... یا نبی الله چگویم من تو را
شربتی بر قهر جان من نهاد ...... شربت آبم همی آمد به یاد
آب میدادند گاهی هم طعام .... در درون دوزخم دادن مقام
صد هزارم مار و کژدم می گزید ..... صد هزارم شیر هر سو می درید
سیصد و پنجاه سال است  اینچنین ..... بوده ام با اهل دوزخ همنشین


عیسی مریم به رفت از هوش باز ...چون بی هوش آمد به گفت ای بی نیاز
آفریدی خلق را از صنع پاک ...... پس ذلیل افکنده ای بر روی خاک
یا الاها هیچ مومن را مسوز .... پرده مومن به لطف خود بدوز
زنده گردان بعد از این مرده را .... زنده گردان ناتوانی بنده را
چون که به حکم خداوند ودود ..... جمجمه جانش بیامد در وجود
جمجمه چون روی عیسی را بدید ..... گشت مومن دین عیسی برگزید
بعد از آن چهل سال دیگر زنده بود ..... با نماز و طاعت و با سجده بود
در نماز و روزه می بودی مدام ...... از چها روز اندکی خوردی طعام
طاعتش درگاه یزدان بر گرفت ..... بعد از این با دین و با ایمان گرفت
آنچه اندر شاعرش عطار بود .... بنگریست این نامه را اظهار کرد
این حکایت گفته از پیر کهن .... جمع آمد این قصیده در سخن
تا بدانند جملگی پیر و جوان ..... کاندرین رحمان بیاید شد روان
دارم امیدی ز لطف کردگار .... عفو فرماید گناه بی شمار
 

+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1388ساعت 11:58  توسط شادی